در جُستجوی عاشِقی

أَنـتَ کَـمـا أُحِــب فَاجْـعَـلْنِـی کَـمَـا تُـحِــب

حالتوخوب کن(مخصوص خانوم ها)

۱۲ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

حالم گرفته بود شاید به خاطر تگرگ و خسارات بی شمارش به کشاورزا شاید به خاطر روزهای پایانی ماه عزیز شاید به خاطر بندهایی که هنوز در این ماه نتونستم خودم رو ازشون نجات بدم شاید به خاطر نگرانی هایی که دارم شاید بخاطر گذر عمر مثل برق ...

نمیدونم نمیدونم بلاخره الان دلم گرفته و باید با مسکنی هرچند موقتی حالم رو خوب کنم تا دوباره با انرژی به رمضان برگردم و روزهای پایانی این ماه رو به بطالت نگذرونم

که تقریبا غیر قابل جبران هست.

به قرآن دوست داشتنیم نگاه میکنم جلدصورتیش خراب شده

جرقه ای در ذهنم ایجاد میشه و میرم بساطمو میارم برای پوشیدن لباسی گل گلی به تن قرآنم

قبل از عملیات

                       

بعد از عملیات

                      

خدایا شکرت:))


+عزیزی که مخالف زدی دمت گرم کلی خندیدم.آخه مخالف چی هستی؟؟جلد کردن قرآن یا حال خوب؟:)))

۱۳ ۲

یتیمی

۵ نظر

یا محی الاموات

یتیمی درد بی درمان یتیمی...

یتیم شدیم...

همیشه امان ازدل زینب...

بابا جان برای بچه هات دعا کن، دعا کن نخ سرنوشتمون به نخ چادر حضرت مادر گره بخوره

دعا کن آخرش شهادت باشه حسین جانم آخرین عبارت باشه

یتیمای باباعلی برای تسلی قلب صاحبِ عزا صاحبِ دلمان:

 اللهم صل علی محمد وآل محمد  

۱۰ ۰

در پرده دل خیالِ تو رقص کند

۵ نظر
بسم رب محی الاموات 
 شنیدم وارد مسجد شدید دیدید ابن ملجم(لعنت الله علیه) دمر خوابیده بیدارش کردید که نماز بخواند
بابایی دخترت هم خواب است  یک خواب عمیق خوابی از جنس غفلت...
باور نمیکنم بیدارم نکنید باور نمیکنم دریای بیکران مهربانی شما شامل حالم نشود
باور نمیکنم رهایم کنید چه کسی دلسوز تر از پدر برای دختر؟؟
بابا علی جانم
+فهمیدم شماره اسمم به ابجد برابری میکند با اسم محی الاموات  زنده کننده مردگان.من هم خوش خوشانم شده و به فال نیک میگیرم انگار میخواهی زنده ام کنی همان حیاتی که در قرآن وعده داده ای فلنحیینه حیات طیبه...به دریای فضلت نگاه میکنم و کم نمیخواهم و میدانم تو هم به کوچکیم نگاه نمیکنی. اینکه ابو حمزه را باز کنم و این فراز بیاید واحییته حیات طیبه فی ادوم السرور...
اینها برای دلم نشانی است من میخواهم، میخواهم آنچه را که به دردانه های درگاهت میدهی مرا هم در آن کوشه کنار ها جایی هست... لطفا...
+کلید قلبت در مشتم بود و هرگاه دست به سوی آسمان میبردم میدانستم بابای مادری ام بیشتر حواسش هست

                       

+یعقوب وار وا اسفاها همی‌زنم
 دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست
 والله که شهر بی تو مرا حبس می‌شود
 آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست
 صاحب دلم کاش این رمضانِ آخر بی تو باشد
+میگویند اگر نمیتوانی کربلا روی روبه قبله بایست و به ارباب سلام بده
میایید هر روز(شب)در یک وقت معین همگی به اربابمان کشتی نجاتمان سلام دهیم ؟؟؟مثلا ساعت ۲۲
سلام دسته جمعی بیشتر کیف میدهد ها
حسینی ها بسم الله...



۸ ۰

دلِ رسوای من

۱۰ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

دل،دلِ رسوای من

سر،سرِ شیدای من

لب،لب عشق مجنون 

شب،شب لیلای من

دل من کجا دلبری تو ؟؟؟

سرمن کجا سروری تو؟؟؟

اینجاب لوسِ لوسان نمیدونم چرا انقده لوسم!

مداحی گوش کنم برا بابا گریه میکنم ملودی گوش کنم گریه میکنم یکی بگه یاعلی گریم میگیره عید غدیر که دیگه انقد گریه میکنم دچار کمبود آب بدن میشم

نهج البلاغه میخونم گریه میکنم حدیث ازبابا میخونم گریه میکنم و الی ماشاالله...

یکی نیست بگه دختره ی لوس اینقد اشک دم مشک نباش اگه بخوای بدرد بابا بخوری اول باید بتونی یه خورده احساساتت رو کنترل کنی اگه یه نفر به بابا چیزی رو نسبت داد یا توهین کرد نشینی زار زار گریه کنی...قشنگ حرفتو بزنی...یکم آدم باش دیگه...

عید غدیر مولودی داشتیم خونمون ،منم کلی دم و دستگاه مالونده بودم به صورتم همینکه خانوم مولودی خون اسم بابا رو آورد مگه دیگه اختیارم دست خودم بود اشک میمومد منتها اشک سیاه دیگه هیچی شده بودم عینهو زامبی:)

یه بارم تو خوابگاه میلاد بابا جشن مولودی داشتیم من انقد کل کشیده بودم و دست زده بودم جون برام نمونده بود ولی خیلی کیف داد یکم از احساساتم تخلیه شد:)))

الان هم همچین حسی دارم ولی کجا تخلیش کنم؟:(

یک مقدار هم این احساساتم توسط دیگران سرکوب شده میترسم بلاخره بترکم

میلاد بابا علی جانمون مبارک

                                                  ***

ای که ناز صدای تسبیحت

درخرابات جان ما مانده

من کیم تا فدای تو باشم ؟ جان عالم فدای سلمانت...

بابی انت و امی یا ابتاه...

باباجان بلاخره میاد اون روز که دخترِ خوبی بشم دخترِ بدرد بخوری بشم

 

پ.ن:معتکفین جای من جامونده ی بی لیاقت رو لطفا خالی کنن...

           


دریافت

 

۸ ۰

دوباره سفیدم کن سفیییید

۱۶ نظر
بسم الله الدحمن الرحیم
هرچه به سال ۹۸ نزدیک میشوم قلبم بیشتر درد میگیرد
از فکر کردن به تمام شدن۹۷ فرار میکنم ...
میترسم ...
فکر کردن به یک سال که تمام شد همانند باد گذشت و من هنوز اندر خم یک کوچه ام
اگرچه سال ۹۷ اتفاقاتی افتاد و نصف سال را خون گریه میکردم ولی دلم نمی آید تمام شود
دلم میگیرد از تمام شدن...
کاش هنوز فرصت بود تا سال ۹۷ را با پرونده ای سفید تحویل دهم
چرا خودم را در درجه ای پایین تر از سال گذشته میبینم؟
مگر نباید سال به سال بهترشوم؟
چرا روحیه های مثبتم را از دست داده ام؟
چرا غمیگنم؟
چرا همه هستند اما انگار نیستند؟

چرا چرا وهزاران چرا...
علتش را شاید بدانم
اگر عبد بودم اگر سمعا و طاعتا بودم اگر ...
این بلاها بر سرم نمی آمد...
تو رحمانی رحیمی رئوفی غفوری توابی ستاری
اما...
اثر وضعی گناه رگ گردنم را گروگان گرفته گند زده به روح و روانم 
نمیگذارد با خیالت راحت بندگی کنم نمیگذارد ...
نمیگذارد یک آب خوش از گلویم پایین رود بی چاره ام کرده
نادم ام از همه گناهانی که با عقل ناقص ام توجیهشان میکردم
شک ندارم دریای بی کران رحمتت همه را بخشیده
اما هیچ کاغذی بعد از سیاه شدن مثل اول سفید نمیشود
بد کردم به خودم بد کردم ...ظلمت نفسی ظلمت نفسی
اینگونه به درگاهت رو می آورم:
مُعْتَذِراً نَادِماً مُنْکَسِراً مُسْتَقِیلاً مُسْتَغْفِراً مُنِیباً مُقِرّاً مُذْعِناً مُعْتَرِفاً لاَ أَجِدُ مَفَرّاً مِمَّا کَانَ مِنِّی وَ لاَ مَفْزَعاً أَتَوَجَّهُ إِلَیْهِ فِی أَمْرِی غَیْرَ قَبُولِکَ عُذْرِی وَ إِدْخَالِکَ إِیَّایَ فِی سَعَةِ (سَعَةٍ مِنْ) رَحْمَتِکَ 
دلم را به ذکر یا کریم الصفح دخیل میبندم تا شاید شفا یابد
(کریم الصفح یعنی: یک کسی تورو میبخشه و یک طوری فراموش میکنه که انگار نه انگار خطایی مرتکب شدی)
چقدر عبد برازنده است برای من از عبد واژه ای بهتر نیافتم برای اظهار بی چیزی ام
پ.ن۱:انگار رجب توانست دلایل تعطیلی موقت را ازبین ببرد.و ما ادارک الرجب؟
الکی اعلام تعطیلی کردم:).ولی واقعا اونجا قصدم نیامدن برای مدتی چند ماهه بود
گفته بودم پرچونه ام:)
فصلی که شروعش با رجب المرجب است بهانه ی خوبی است برای خانه تکانی دل
پ.ن۲:عجب سالی شود ۹۸!سالی که آغازش با میلاد پدر است!
دلم عجیب پدری شده...
باز نشر:پست پدری ام 
 یا ابانا استغفر لنا ذنوبنا انا کنا خاطئین  
پ.ن۳:با تغییر نیت و سیاست برگشتم 
پ.ن۴:مبارزات و تغییرات رگباری را شروع کرده ام برایم دعا کنید لطفا:)

۹ ۰

تا بوی زلف یار در آبادی من است...

۱۶ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

وقتی مادر مرا در درون خود حمل میکرد نمیدانستند که دخترم یا پسر

شبی که قرار بود پا به این جهان بگذارم پدر برای اقامه نماز به نمازخانه بیمارستان میرود و از فرط خستگی خوابش میبرد.خواب میبیند فرزندشان دختر است و نامش فاطمه...(بماند که در نماز خانه را قفل میکنند و از پنجره میپرد تا این نوید را به مادر دهد:))

در شب ولادت یکی از معصومین (ع) چشم به جهان میگشایم

اما نامم را فاطمه نمیگذارند یکی از نام های مادر آن معصوم را برای من انتخاب میکنند

 نامم را دوست داشتم نامی منحصر به فرد و خاص که آن زمان در شهر کوچک پدری فقط من به این نام بودم...

اما هیچ نامی برای من دوست داشتنی تر از نام های حضرت مادر نیست...

از بچگی حسرت این را داشتم که کاش نامم رنگ و بوی مادر را داشت

                                                                             ***

درست است که ازنسل شما بودن از سر من زیادی است و نتوانسته ام این امانت را به درستی حفظ کنم اما دخترتان دنبال بهانه است تا خودش را با نام و نشانه ای از شما متبرک کندمیشود مرا بایکی از نام هایتان خطاب کنید و دست مادری تان را مثل همیشه بر سرم بکشید؟

در کمال ناباوری که در اینترنت نام ها و القاب حضرت را جستجو میکردم نام خود را در میان القابشان یافتم...

باورم نمیشد تابه حال نشنیده بودم...

مادر همیشه مادری میکند اما دختر نمکنشناسی 

 به راستی که خداوند مارا شرمنده حضرت زهرا (س) آفرید

نشسته ام بنویسم که بال یعنی تو
عروج کردن سمت کمال یعنی تو

۱۲ ۰

نگاه زیبا

۸ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

بعضی انسان ها که حتی اعتقادات مذهبی ندارند گاهی نگاهی دارند که منه به ظاهر بچه مذهبی که دم از اسلام میزنم اون نگاه رو ندارم واقعا غبطه میخورم به انسان هایی با نگاه هایی عمیق و متفکر...

داشتم از استاد پناهیان سخنرانی گوش میکردم

از دختری دانشجو سخن میگفتند که اردویی به قم رفته حال ماجرا را از زبان خودش میگویم: 

من وقتی آمدم حرم حضرت معصومه توجهم جلب شد که بزرگ ترین امامزاده ای که در ایران داریم از نظر صحن و سرا ، حرم و محترم بودن حرم حضرت معصومه است و علمای خیلی بزرگ در مقابل ایشان متواضعانه زانو میزنند و ایشون یک دختر هستند من وقتی این احترامی که اسلام ، علمای اسلام برای یک دختر قائل شدند دیدم،نگاهم به اسلام تغییر کرد تابه حال زیاد برای دینداری احترام و ارزش قائل نبودم اما  دیدم در اسلام واقعازن و مرد وجود ندارد

حتی اگر دختری فرد باتقوایی باشد باسواد باشد با علم و معرفت باشد تمام جهان اسلام در مقابل او تواضع میکنند

                                                  ***

بیهوده مگو که دوش حیران شده ای 

سر حلقه ی عاشقان دوران شده ای

 از زلزله و عشق خبر کس ندهد

 آن لحظه خبر شوی که ویران شده ای …  

 استاد از ما دختران میخواهند این پیام را جهانی کنیم که مسلمان ها، مومنین خونگرم و باصفای ایران اسلامی ، شیعیان مهربان، بزرگترین حرمی که بعد از حرم معصومین احترام میگذارند حرم یک دخترخانم است اصلا مردم جهان بدانند مراجع عظام ، عرفای بزرگ مقید بودند هرروز به محضر این بانو برسند و به ایشان سلام کنند

خداروشکر که همچین دین بدون تبعیضی داریم

این حرم به تنهایی برای جهان خیلی پیام دارد 

بسیار دلتنگ حرم خاتون هستم ان شاالله روزی مان...

۸ ۰

ازپدر به دخترانش(لطفاخانوم ها بخونن)

۱۸ نظر
بسم الله الرحمن الرحیم
حضرت امیر مولای متقیان بهتر است بگویم بابا جانمان میفرمایند:

                            "لا تصلی المراة عطلا"
                         زن بدون زینت نماز نخواند

الان ماباید چجوری فدای این پدر بشیم که حقش ادا بشه؟
در جهانی همه شور و همه شر*ها علی بشر کیف بشر
چگونه بشری...چگونه بشری...چگونه بشری
حالا بعضی ها بیان بگن اسلام زن رو محدود میکنه...بفرما !پدر میفرمایند برای صحبت با خدا که میروی زینت کن
چه حس خوبی ایجاد میشه برای زنی که برای خالقش برای هم صحبتی اش با معبودش زینت کند
دیگر چه نیازی است که برای غیر زینت کند؟
همه عقده هاش باز میشه خخخخخ
موافقین داخل سجاده به جز مهر و تسبیح و عطر، رژ لب و خط چشم و... رو هم اضافه کنیم؟؟؟
بعله اینجوریاس ما بچه مذهبی های باحال فقط برای خدا تیپ میزنیم تاکور شود آنکه نتواند دید
البته اول مطمعن بشید نامحرمی موجود نیست بعد برین سراغ آرای بیرای
بیایید زیبا به عاشقی بپردازیم

۱۰ ۰

پدری ام

۵ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

این روزها حال و هوایی کریمانه دارد این روزها اسلام یتیم میشود این روزها شیعه امام غریبش حسن را ازدست میدهد این روزها دل ما گره میخورد به معین الضعفا شمس الشموس حضرت سلطان...

همه شان نور اند نور واحد نور علی نور...به همه این نور های مقدس حس پدری دارم،

وایییی اسم پدر که می آید کبوتر خیالم پرواز میکند به شهر رویایی ام نجف زیر لب زمزمه میکنم:

پدری ام پدری ام من مسلمانم و دختر علی ام...

دلم هوایی میشود بابایی میشود

واااااااای که وقتی تو را بابا علی جااااااان خطاب میکنم همه سلول های بدنم غش میکنند از نام زیبایت باباعلی جاااااان...وای که دلم قنج میرود وقتی تو را ابتاه خطاب میکنم...خوش بحالم خوش بحال شیعیانت که بابایی چون تو دارند

براستی چه دارد آنکس که تو را ندارد؟

میدانی که دخترت چقدر بابایی است...میدانی که وقتی نهج البلاغه ات یا سخنی از شما میخوانم یا فضائلی ازفضائلتان را دستم را مشت میکنم بر سینه میکوبم درحالی که ازشدت انفجار احساس دندانهایم را میفشارم میگویم  جاااانم جاااانم بابا علی جااانمالهییییییی من به فدای شما بشم الهیییییییی قربون شما بشم و اشک در چشمانم حلقه میزند واین نهایت احساسات دختری به بدی من نسبت به بابایی به خوبی شماست...

بابا علی جان میدانی که دخترت چقدر بابایی است ...

دختری نکرده ام در حقتان نمک خورده ام نمک دان شکسته ام ...

اما شما بابایی را درحقم تمام کرده اید...

بابا جان این احساسات بی نهایت من نسبت به شما کار دل است یا نظر بوترابی شماست؟؟که انقدر جان جانان هستید که مرا به فرزندی قبول کردید وآتش عشقتان را در قلبم مشتعل نموده اید...

اگر هم برای شما کاری نکنم اگر هم دختر خوبی نباشم بازهم دلم خوش است که شیعه ام...به هیچ دردی هم نخورم سیاهی لشکر که هستم سیاهی لشکر جمع کسانی که نامشان شیعه مرتضی علیست...

صورتم فرش قدم هایتان...نمیدانم چه پیش آمد که کبوتر دل عاشقم به سمت شما به پرواز درآمد...پدری ام پدری ام مثل حسن ع مادری ام

بابا جان در این روزها که دلم امام رضایی است حضرت سلطان شاهنشاه دلم باز دست کریمانه اش را بر سرم کشیده و رافت بی نهایتش را دوباره شامل حالم کرده،مهربان پدر!فرزند مهربانتان مرا به طعام بهشتی دعوت کرده است...در عمق دلم فریاد میزنم منو این همه خوشبختی محاااااااااله

جان به فدای شما وفرزندان اطهرتان




۳ ۰

دختر که باشی...🙋‍♀️

۹ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

دختر که باشی گاهی کودک درونت آنقدر شیطنت میکند که انگار نه انگار دودهه ازخدا عمر گرفته ای ...

حتی مدل صحبت کردنت،رفتارت به اندازه دختری سه ساله میشود...دوست داری لپ عزیزانت رابکشی دندان بگیری،ورجه وورجه کنی،محبت تزریق کنی...موهایت را ببافی و پاپیون صورتی دوست داشتنی ات را به موهای کوتاه جلو سر بزنی...

جوراب صورتی دوست داشتنی ات را هی نگاه کنی،ناز کنی اش وکلی ذوق کنی...

دختر که باشی گاهی هنرمند میشوی وهر گوشه ای را مزین میکنی به ذوقت،به همه جا رنگ ولعاب میدهی...

میروی سراغ چرم دوزی ،سراغ خیاطی،قلاب بافی،درست کردن رومیزی،فانوسی سیاه وازکار افتاده را دلبر میکنی،سراغ رنگ ها میروی وبه شیشه،سفال و چوب و...جانی تازه میبخشی...

باپارچه های نمدی در و پرده و آیفون را دلبر میکنی...

حتی کلیدهای برق را بی نصیب نمیگذاری...

برگه ی سیب و لواشک و ترشی درست میکنی...

اما گاهی آنقدر بی روح وافسرده میشوی که دست و دلت به هیچ کار نمیرود،دیگر از آن شور ونشاط خبری نیست،تبدیل میشوی به موجودی که فقط نفس میکشد کارهای عقب افتاده ات را بی خیال میشوی عمرت را تلف میکنی...

چقدر دنیا بدون احساس و موجودی به نام دختر بی رنگ و خسته کنندس...

خداوندا معشوق من،سجده شکر به جا می آورم که مرا دخترآفریدی...که ریحان باشم که زینت باشم که عاشق باشم...

حضرت معشوق!دختر بی بی،دختر بابا علی(ع) حال دختر بودن حال دخترانگی ندارد نشاطش را ازدست داده،پژمرده است

مرا دریاب...

(کلمات رنگی حاوی عکس است)

۳ ۰
راستی در میان این همه اگر
تو چقدر بایدی
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان