❤عاشقی به سبکــ بی بی❤

لَبَّیکـــــــ گوی عِشقَــ ـــم ، پیشـ ــه اَم عِشـــ ــق به نِگـــ ـاهِ تــ ـوستــــ

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خانواده» ثبت شده است

جیب خالی و پز عالی

بسم الله الرحمن الرحیم

مجلس زنونس بدرد آقایون نمیخوره


  • ۶ پسندیدم:)
  • ۱۲ اظهار عقیده
    • دختـرِ بی بی
    • يكشنبه ۲۳ دی ۹۷

    دزدِ بامعرفت

    بسم الله الرحمن الرحیم

    خانوادگی با چندتا ماشین رفته بودیم موج های خروشان،قبل از رفتن پدرجان گفتن کیفاتونو بزارین صندوق عقب،ماهم اطاعت امر نمودیم

    همه طلاهامونو جمع کرده بودیم تو یه پلاستیک گفتم بدین من بزارم تو کیفم تا خواستم بزارم خاله جان گفتن نه بده من تحویل میدم به امانات...

    خوش و خرم رفتیم و خیلی هم خوش گذشت 

    وقتی برگشتیم دیدیم آقایون اومدن بیرون وهمه هم دارن به من نگاه میکنن

    تا رسیدیم خان دایی فرمودند:تو کیفت چیزی داشتی؟گفتم نه چیز خاصی نبود فقط گوشی و وسایل شخصی

    رک و راست گفت:دزدیدند

    پدرجان بلافاصله گفتند:اصلا نگران نباش یه گوشی خیلی خوب برات میگیرم

    منم با یه آرامش خاصی گفتم:باشه اشکالی نداره

    بعد از پنج دقیقه یهو نشستم و زدم به سرم و شروع کردم به گریه

    ابر بهاری بودم ، همه مبهوت این کار من که چی شد؟

    _من:عکسام ، گوشیم پرعکسه بدبخت شدم چه خاکی تو سرم بریزم واااااااااااااااای خداااااااااااااااااااااااا

    گفتند حالا یه زنگ به گوشیت بزنیم ببینیم چی میشه

    _من:اون جواب نمیده خل که نیست هم بدزده هم جواب بده؟؟وااااااااااااااااااااااااای خداااااااااااااااااااااااااا

    زنگ زدند ودر کمال ناباوری جواب داد

    پدر:سلام شما چرا گوشی دخترمو دزدیدید؟

    دزد:سلام دزدیدم دیگه

    پدر:آخه بی معرفت تو گوشی پرعکسه درسته عکس های دخترما پیش تو باشه؟

    دزد:خب باشه بیاین فلان جا کیفو میزارم بردارید

    پدر:باشه ممنون

    پدر به همراه یکی از دایی ها رفتند

    آقا دزد با معرفت کیف رو به همراه مموری گذاشته بودند

    دوباره زنگ زدیم بهش که آقا دزد بامعرفت گوشیو پس ندادی ها؟

    اونم گفت دیگه یه چیزی هم ما کاسب شیم و قطع کرد و دیگه جواب نداد

    ماهم ناراحت شدیم که بی خدافظی قطع کرد زنگ  زدیم پلیس اومد وقتی برای پلیس تعریف کردیم از خنده داشت پرپر میشد میگفت تو عمرم همچین دزد با معرفتی ندیدم


  • ۱۶ پسندیدم:)
  • ۲۵ اظهار عقیده
    • دختـرِ بی بی
    • يكشنبه ۲ دی ۹۷

    کنترل محسوس

    بسم الله الرحمن الرحیم

    یعنی دم خدا گرم قربونش بشم جوری منو هدایت وکنترل میکنه که تو کفش میمونم، همه جا واسم یه به پا میزاره

    *مثلا با مامان جون رفتیم خرید دست رو هر مانتویی میزارم یه عیبی واسش پیدا میکنن

    _نه این تنگه

    _نه این آستیناش کوتاهه

    _نه این دکمه هاش ازهم دوره و...

    یا یه تار مو بیاد بیرون سریع اشاره میکنند که بپوشون

    یا بعضی وقتا که خیلی شلوغ پلوغه مامان جون میگن قشنگ رو بگیر منم میگم آخه با این چادرای مدل دار چه جوری رو بگیرم؟؟؟

    واسه خودشون اینقدر حساس نیستن که رو من حساسن!

    *خان دایی کلا آدم غیرتمندی هستن ولی نمیدونم چرا این ویژگی شو ، رو با حجاب ترین خواهرزاده اعمال میکنن

    یه بار خانوادگی میخواستیم بریم کوه قرار شد همگی بیان جای خونه مامان بزرگ ازاونجا با هم بریم،منکه رسیدم هنوز هیچکس نیومده بود نرفتم داخل دم در منتظر بودم که یکهو دیدم خان دایی باشتاب عجیبی دارن میان سمتم با خودم گفتم الهییییی دلش برام تنگ شده ، خیلی عجله داره ، لبخند به لب بودم دستمو آوردم جلو که دست بدم  ابروهاشو بهم کشید و گفت بدو بدو برو خونه نمیبینی چقدر شلوغه همه دارن نگات میکنن...

    یکی از دوستاشم که اومده بود خاستگاری نزدیک بود منهدمش کنه...

    *یه رفیق دارم به نام سحر مانتویی هست موهاشم تا وسط سرش بیرونه...وقتی که دانشگاه میرفتم و خوابگاه بودم قبل بیرون رفتن منو یه چکی میکرد بعد میرفتیم بیرون،بیرون هم که بودیم و من واسه یه کاری چادرو رها میکردم و جلوش باز میشد با یه حالت دعوا و کاملا جدی:حواست کجاست بگیر جلو چادرتو ، ای بابا من ازدست تو چیکار کنم؟کلا دستتو بیرون نیار از زیر چادر

    _آروم بخند

    _آروم صحبت کن و...

    بچه ها گاهی که سحر نبود و میخواستیم بریم بیرون میگفتند سحرتایید کرده؟

                                                           ***

    خدایا سپاس به خاطر فرستاده هات سپاس بخاطر آفرینش این موجودات سپاس به خاطر کنترل محسوس:))


  • ۱۱ پسندیدم:)
  • ۱۹ اظهار عقیده
    • دختـرِ بی بی
    • شنبه ۱ دی ۹۷

    وااااای آمپول

    بسم الله الرحمن الرحیم

    یه خواهشی دارم که آقایون نخونن چیز خاصی اصلا نیست برا همون رمز نداره ولی راضی نیستم آقایون بخونند.

  • ۵ پسندیدم:)
  • ۸ اظهار عقیده
    • دختـرِ بی بی
    • شنبه ۱۰ آذر ۹۷

    خان دایی

    بسم الله الرحمن الرحیم

    یه دایی دارم که ته تغاری میباشد...تنها دایی که باهاش حرف برای گفتن هست

    وچون خصوصیات شوخ طبعی و پر حرفی اش مشابه من است بیشتر باهم راجع به مسائل مختلف صحبت میکنیم...

    مهربان،دلسوز و...

    نزد من دوست داشتنی است ( البته خاله جان ها و مامان جونم براش پرپرمیزنن)

    یه بچه تو راهی داره که ان شاءالله همین ماه به دنیا میاد...

    جمعه هفته پیش مادر بزرگم در زینبیه نزدیک خانه شان مراسم دعای ندبه داشتندبعد از مراسم و تمییز کردن زینبیه رفتیم خونه مادر جون(مادر بزرگم) که تا ساعت ۱۰ که دوباره روضه است اونجا باشیم...

    جمعمون جمع بود خاله ها دختر خاله ها و...دایی وارد شدند سر بحث باز شد(دوسه روز قبلش با مامانم داشتیم راجع به دایی ام صحبت میکردیم مامان و خاله هام به شدت نگران بودند میگفتند دایی جدیدا یه حرف های عجیب غریب میزنه ،یکی از دوستاش خیلی روش تاثیر گذاشته،فضای مجازی و...)

    چون من مثلا مذهبی ترین فرد خانواده هستم از نظر دیگران همه سکوت مطلق فقط من و دایی صحبت میکردیم...نگرانی درچشم های مامانم و یکی از خاله هام موج میزد... 

    دایی چند تا شبهه مطرح کرد من با اطلاعاتی که داشتم راحت اونارو توضیح دادم بعد دیدم اوضاع بی ریخت تر ازاین حرفاس یه چیزایی میگه که اصلا نباید بگه

    بحثمون انقدر طول کشید که خاله ها رفتند روضه و برگشتند ولی ما همچنان صحبت میکردیم من از روضه گذشتم واز ارباب کمک خواستم تا دل دایی رو با حرفای من قانع کنه آخه خیلی دلم میسوزه دایی که سردم دار هیئت بود زنجیر زن امام حسین بود امسال که رفته بود پای منبر دیده بود سخنران حرف های بی ربط(از نظر دایی)میزنه کل دهه اول رو نرفت هیئت و به قول خودش تنهایی عزاداری کرد 

    دایی که نماز هاشو میرفت مسجد جامع میخوند الان نمیره و میگه من اون امام جماعتو قبول ندارم برای همینم نماز هاش به تاخیر میفته(چون تا ازسرکار بره خونه دیر میشه)

    دایی آخرای بحث گفت هیچکس براش امام علی(ع)نمیشه گفت نهج البلاغه رو که میخونه خیلی سنگین و پرمغزه...

    خییییلی خوشحال شدم در دلم گفتم ان شاءالله بابا علی دستتو بگیره و ازین افکار نجاتت بده ان شاءالله امام حسینی که سالها براش زنجیر زدی چشمتو باز کنه...

    میدونم رهایش نمیکنند...

    دایی میگفت همیشه دعا میکنم امام عصر زودتر ظهور کنه تا حقایق روشن شه ...

    گفتم دایی خوبم این بهترین دعاست همیشه این دعا رو بکن...

    *میخوام مطالعه ام رو افزایش بدم و برای دایی بیشتر صحبت کنم دایی من باید به اصلش برگرده...شما هم دعا کنید


  • ۱ پسندیدم:)
  • ۷ اظهار عقیده
    • دختـرِ بی بی
    • چهارشنبه ۹ آبان ۹۷