بسم الله الرحمن الرحیم

مجلس زنونس بدرد آقایون نمیخوره


از اعتماد به نفس هام که قبلا عرض کرده بودم خدمتتون الان هم میخوام چند مورد از معجزات اعتماد به نفس رو براتون نقل کنم

یک: من معتقدم وقتی با یه نفر که لهجه داره چند دقیقه صحبت کنم بعدش میتونم کپی خودشون صحبت کنم.رفته بودیم یزد بعد از چند بار آدرس پرسیدن دیدم ای بابا لهجم داره یزدی میشه.خانواده خییییلی میخندیدند میگفتند اصلا هم مثل اونا حرف نمیزنی جان ما مثل خودت حرف بزن من برای اینکه بهشون ثابت کنم رفتم با یه فروشنده یزدی صحبت کردم واصلا متوجه نشد من از ناف خراسونم


دو: وقتی برای گواهینامه ثبت نام کرده بودم کلاس هارو که رفتم خوردم به امتحانات ترم بعدشم تابستون شد و ازون شهر رفتیم شهر خودمون ترم بعد هم ازصبح تا شب کلاس داشتیم اصلا نمیتونستم برم تا اینکه ترم بعدش رفتم یکسال گذشته بود و من بدون هیچ تمرینی رفتم کلی آدم امتحان دادند و رد شدند فقط دو تا آقا قبول شدند نوبت من که شد قیافه ام رو کاملا با اعتماد به نفس گرفتم افسر گفت راه بیفت راه که افتادم دیدم ماشین یه جوریه سوتی خفنی دادم چون ترمز دستی رو نکشیده بودم سریع ماسمالی کردم هنوز داشت ماشین زیر دستم میومد که گفت پشت اون ماشین پارک دوبل کن.یه بارک دوبل کردم که افسر کفش برید یه احسنت گفت و اخماشو باز کرد و مهربون شد گفت دخترم ازاون بریدگی دور بزن و تو کوچه دور دو فرمانه برو...آخرم گفت شما اولین خانمی هستی که زیر دست من اولین بار قبول میشه


سه: چیزی که توی عکس میبینید چیزی که من از پارچه پیراهنی کش رفته  دوختم !


چهار: یه زمستون که خیییلی برف اومده بود خانوادگی رفتیم تیوپ سواری هیچکس جز ما تو اون کوه ها نبود رفتیم بالای یک کوه که شیبش مستقیم بود یعنی اینجوری|

خانوما که گفتن ماکه نمیریم همه نگاه ها به سمت من بود آقا جان گفتند عمرا بزارم بری دیدم هرچی تو این سال ها از خودم ساختم خراب میشه گفتم میرم بابا 

تا رسیدم  پایین کوه چند تا سکته ناقص زدم قلبم اومده بود تو حلقم اما تجربه خوبی بود هنوز آ‌درنالین خونم ازون زمان بالاس


پنج: کربلا که رفته بودیم اجازه نمیدادند بهم که تنهایی برم حرم .منم که دوست داشتم شب ها و صبح ها کلا حرم باشم.فاصله از حرم نسبتا زیاد بود.بس که اصرار کرده بودم و سر همه رو کچل گفتند باشه ولی باید با خانوم فلانی که میخوان برن بری گمشون نکنی ها با اونا میری با اونا برمیگردی.گفتم:چشششم

دیدم اونا خیلی آروم میان و جایی میخوان برن که من دوست ندارم.گفتم من جلو جلو میرم شاید پیداتون کنم اگرم نه که خودم میام شما برین.

رفتن من همانا دیر برگشتنم همانا وقتی هم برمیگشتم خیابونا خلوتتت بود.هزارتا آیت الکرسی خوندم تا رسیدم هتل خیییلی وحشتناک بود یکی میومد منو میدزدید هیچکی نمیفهمید تو کشور غریب


شش: موتور که گوشه حیاط پارک بود به من چشمک میزد که بیا یه دوری بامن بزن.رفتم تو حیاط چند دور زدم دیدم خعععلی باحاله.بعد که رفته بودیم باغ تو یه کوچه که مگس پر نمیزد مخ داداش رو زدم که بیا بریم موتور سواری منم پشت فرمون، قبول نمیکرد به یه مکافاتی راضیش کردم.چشمتون روز بد نبینه از کیلومتر ها دور تر یه نقطه سیاه دیدم که داره به ما نزدیک میشه استرس گرفتم موتورو چپ کردم ازون موقع تا نزدیک موتور میشم داداش دعوام میکنه:(


تا داستان های بعدی و اعتماد به سقف های بعدی خدانگهدار:)