در جُستجوی عاشِقی

أَنـتَ کَـمـا أُحِــب فَاجْـعَـلْنِـی کَـمَـا تُـحِــب

:))

۱۸ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

اینو یادتونه کلیک

یادم رفته بود شماره خانوم دکترو درست کنم و همون قبلیه سیو بود

صبح پیام دادم:سلام خانوم دکتر صبح بخیر من امروز نمیتونم بیام با من کاری ندارید مشکلی نیست؟

پیام داد:سلام عزیزم از نظر من هیچ مشکلی نیست ولی والا به پیر به پیغمبر من نه خانومم نه دکتر

خخخخخ تا الان میخندیدم :))


دوتا خاطره هم بگیم

+استاد داشتن توضیح میدادن که وقتی یه نفر چیزی تو گلوش گیر کرد و هیچ راهی برای خارج شدنش نبود و طرف داشت خفه میشد یه سوراخ کوچیک در قسمت خاصی از گلو ایجاد کنید

من هر چی گشتم اون نقطه رو روی گلوی خودم پیدا نکردم 

گفتم استاد من پیداش نمیکنم که

گفت خب بیا روی گلوی من واضح تره(در آقایون اون نقطه برجسته و واضحه)

من گفتم نه نه نه استااااااد پیداش کردم ...فهمیدم ...

بچه ها زدند زیر خنده بماند ، استاد گیر کَق داده بود که بابا تو دیگه عجب آدمی هستی خب بیا رو گلوی من پیداش کن تا یادبگیری :)) 

البته که سربه سرم میذاشتن ولی من نخوام روی گلوی ایشون یاد بگیرم باید کیو ببینم؟؟؟

+اتاق ما تو خوابگاه طبقه چهارم بود سوار آسانسور شدیم یه نفر اضافی هم سوار شد گفتیم پیاده شو که باز آسانسور گیر میکنه گفت نه بابا مگه من چقده وزنم

هیچی دیگه آسانسور گیر کرد برقاش خاموش شد همه جیییییییغ بنفش میزدند 

اکسیژنم کم بود اما من ریلکس تو گوشی بودم 

که زنگ زدن مهندس بیاد و آسانسورو درست کنه

وقتی در آسانسورو باز کرد آسانسور بین دو طبقه متوقف شده بود  ویه فاصله زیادی بود آقاهه گفت دستتو بده بیا بالا منم سریع زهره رو انداختم جلو گفتم دست اینو بگیرید بعد من دست زهره رو میگیرم و همه به ترتیت میایم بیرون :)))

خواستم در جریان باشید من نگران اسلامم که در خطر نیفته :))

۹ ۰

مرکز پلواری۲

۱۷ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

سوار ماشین مرکز شدیم برای بازدید چندجا ، من و خانوم همکار عقب آقای همکار باراننده جلو.

بعد از چند کیلومتری که رفتیم خانوم همکار خطاب به راننده:یه آهنگی چیزی بذار

آهنگ هاش خوب بود به لحاظ مجاز بودن و قشنگ بودن و داشتم گوش میکردم و بادیدن مناظر سرسبز لذت میبردم که دوباره خانوم همکار:این آهنگا چیه؟؟ازون آهنگ های خیلی شاد بزار!

راننده هم عوض کرد و یه آهنگ فک کنم از هایده مایده ای و یا یکی تو این مایه ها بود.

به خانوم همکار گفتم جان بی بی ت بگو عوض کنه؟؟؟چیه این؟؟؟

گفت:عه تو هم مث خانوم دکتر صدای زن گوش نمیکنی؟؟گفتم:هوووم

گفت:واقعا؟؟؟؟؟!!!!!!

راننده عوضش کرد

رسیدیم به مقصد حیاطش اینقدر درخت داشت انقدر قشنگ بود که من مبهوت بودم یهو دیدم راننده و آقای همکار رفتن بابا پشت بوم و به سرعت برق دارن گیلاس میچینن و دولپی وارد دهان...

یهو دیدم عه خانوم همکارم رفت بالا و ...

سلفی گرفتن و به منم میگفتن بیابالا اگر اونا نبودن که قطعا میرفتم چون من عاشق دیوونه بازیم ولی نرفتم

قسمت ضایع ماجرا این بود که خانوم همکار در بالا رفتن مشکل نداشت اما نمیتونست پایین بیاد:)))

هیچی دیگه راننده هواشو داشت که بیاد پایین و اصلا یه وضعی...

میگم اینجا پلواریه نگین چرا ...فقط به فکر شیکمن!

پلواری که میدونین چیه دیگه؟


+ما ایرانو خیلی دوست داریم...خییییییییلی

برادر رامبد جوان برای تولد فرزندشون تشریف بردن کانادا خواستم در جریان باشید


۷ ۰

جهت تلطیف فضا

۲۳ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

یه رفیق داشتم تو خوابگاه هر صبح که میخواستیم بریم دانشگاه موجبات خنده و شادی ما رو فراهم میکرد:)چجوری؟عرض میکنم.

بچمون موهاش فررررررر بود صبح که از خواب پا میشد عینهو شیر میشد یعنی دور تا دور سرش به قطر ۱۰ سانتی متر مو بود:)

                                                                      ***

با خاله ام رفته بودیم حرم دیدم یه انگشت شصت پاش از جوراب زده بیرون کم کم انگشت بعدی و رسید به سه انگشت...

پاش گرفته بود و یه صحنه دراز کرد دیدم خالم اصلا خودشو اذیت نمیکنه برای پوشوندن انگشت های بیرون زده از جوراب؛

یه بچه از جلومون رد شد انقد براش جالب بود دراز کشید و از خنده ریسه میرفت تازه رف به مامانشم نشون داد و اونا هم خندیدن

گفتم خاله جان یا پارو جمع کن یا چادرتو بنداز روشون

گفت نه خاله جون باشه ملت بخندن دلشون شاد شه ثواب داره

اینجور خانواده ی ثواب کاری هستیم ما:)))

                                                                   ***

اسنپمون راننده پیدا نمیکرد دختر خالم رفت به پذیرش هتل بگه برامون تاکسی بگیره بعد دیده بود آقا پسره گوشی نوکیا ساده داره یه دل نه صد دل عاشقش شده بودیعنی تا خود مشهد مخ ما رو خورد

۱۷ ۰

سیل زده ام

۶ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

در کوچه های پر از گل قدم میزنم و تا چشم کار میکند آدم بیل به دست میبینم که یک چفیه بر سرشان بسته اند و دارند گل هارا از خانه ها بیرون میکنند...

هیچ‌ زنی نیست فقط منم ترس عجیبی سراغم می آید میرورم داخل یک خانه همه با خوشرویی از من استقبلال میکنند فکر میکنند خبرنگارم باب شوخی و خنده را باز میکنند و با بیل هایشان ژست های مختلف میگیرند خستگی از سر و رویشان میبارد ولی روحشان خسته نیست...

یک خانم محلی را بالای پشت بام میبینم کمرش به شدت آسیب دیده میخواهد از نردبان پایین بیاید آقایان قصد دارند کمکش کنند خودم را سریع به او میرسانم میگویم من کمکش میکنم لبخندی با چهره ی گل آلودش به من میزند و میگوید ممنونم دخترم

وقتی به پایین میرسد از من میپرسد اینجا چه کار میکنی همه مردند تو چطور آمده ای؟

در فکر فرو میروم که واقعا چطور اینجام؟

که یکهو گوشی ام به صدا درمی آید و از خواب بیدار میشوم(خواب طولانی تر بود همینقدر یادم مانده است)

انقدر به سیل زده ها فکر میکنم انقدر دلم را جای دلشان میگذارم که یک شب تا صبح خوابشان را میبینم

اینکه هیچ کاری از دستم برنمی آید اذیتم میکند

ان شاالله از نو دوباره بهترش را میسازند...

نمیدانم چه حکمتی است در سیل و زلزله و ...که در روایات کسی که در این حوادث جانش را از دست دهد اجری مشابه شهید دارد...


مَّثَلُ الَّذِینَ یُنفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ فِی سَبِیلِ اللَّـهِ کَمَثَلِ حَبَّهٍ أَنبَتَتْ سَبْعَ سَنَابِلَ فِی کُلِّ سُنبُلَهٍ مِّائَهُ حَبَّهٍ وَاللَّـهُ یُضَاعِفُ لِمَن یَشَاءُ وَاللَّـهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ ﴿٢۶١بقره﴾

حالا کسی مالش را انفاق میکند،کسی جانش را برمیدارد و میرود آنجا و از هیچ کمکی دریغ نمیکند و اینگونه انفاق میکند...

خوشا بحال شان...


۵ ۰

تفاوت دهه ها در یک خانواده:)

۲۴ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

داداش کوچولوی من خوراکش عطر و ادکلنه یعنی یه شیشه عطر برام نذاشته وقتی میخوای بوسش کنی یَک بوی عطری میده ...

انقدر رو لباس و ست کردنش وسواس داره روزی چند بار لباس عوض میکنه

سلیقه هیچکی رو هم جز خودش و داداش بزرگم قبول نداره کلا الگوش سید علی هست

واسه عید براش یه پیرهن طرح لی آبی و شلوار لی آبی گرفتیم بعد گفت میخوام دکمه های پیرهنم باز باشه برام ازاون تیشرت های زیر پیرهنم بگیرین گفتیم چشم

بهش میگم داداشی سفید بگیر که خودشو بکنه

میگه نه میخوام با کفشام ست باشه آبی کمرنگ باشه

میگم داداشی همش آبی میشی ها سفید قشنگ تره

میگه نخیرم تو نمیدونی اینجوری بهتره

کلی صغرا کبرا چیدم تا راضی شد سفید بگیره

یادم میاد من دوران راهنمایی بودم دوستم گفت عجب لباساتم ست کردی؟

گفتم ها؟؟؟ست؟؟؟ست چی هست اصن؟؟

اونوقت یه بچه دهه نودی ...

خداوندگارا...

انقد روحیه طنزش بالاس و جواب تو آستین داره که باعث تعجب همگان شده شوخی هایی که الان سید محمدحسین میکنه من تازه ازاون یادمیگیرم و پیشش درس پس میدم

نسل سوخته که میگن همون دهه هفتاده نه؟

من با اینکه بچه ارشد بودم و چند سالی تک فرزند و برا خودم پادشاهی میکردم مثل ایشون فرمانروایی نکردم خیییلی بچه قانع و مهربونی بودم(خدای خودشیفتگی)


پی نوشت: 

۱)آقا یه نفر هست تو مهمونی ها هروقت دونفری ظرف میشوریم میاد به نفر کناریم که با من ظرف میشوره تعارف میکنه بده من بشورم یعنی همیشه ها،اما اصلا منو نمیبینه فکر کنم وظیفه من میدونه. البته اگرم به من تعارف کنن عمرا بدم به کسی دیگه تا پای جان ظرف میشورم ،ولی آخه چرا؟

۲)پیشاپیش حلول ماه عزیز شعبان مبارک

إِلَهِی هَبْ لِی کَمَالَ الِانْقِطَاعِ إِلَیْکَ وَ أَنِرْ أَبْصَارَ قُلُوبِنَا بِضِیَاءِ نَظَرِهَا إِلَیْکَ(مناجات شعبانیه)

عاشق این فراز مناجاتم

3)اون دلی که تو حرم تو حر میشه

عاقبتش اینه که رو سپید میره

تو دست پنجره فولادت یه روزی

پر میزنه پیش خدا شهید میره

این قسمت کلیپ پست قبل رو خیلی دوست دارم

ان شالله امروز راهی حرمم دعاگویتان هستم

۷ ۰

سردارِ آزمون

۱۳ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

اول برام دعا نمائید لطفا🙏 

عرض کنم خدمت با سعادتون که من امروز آزمون دادم

دور بودن از فضای تحصیلی رو بیش از چند ماه نتونستم تحمل کنم

کلا بدن اینجانب مقاومت زیادی در برابر آزمون و امتحان نشون میده...

من اگه چیزی رو دوست داشته باشم و بهش علاقه مند باشم با جون و دل میخونم اما امان از درس ها و کتاب های اجباری...

واسه کنکورم نخوندم فقط زیست رو به علت علاقه شدیدم میخوندم و بااسترپتوکوکوس نومونیا و نوکلوئوتید و جزایر لانگرهانس زندگی کردم

دوبار دیگه هم آزمون مهم داشتم یکی ورودی نمونه دولتی مقطع راهنمایی یکی هم دبیرستان که اوناروهم نخوندم

ولی هرسه تا رو قبول شدم

یکی نیست بگه یه بار جستی ملخک دوبار جستی ملخک حالا به خاطر گل روی شما سه بار جستی ملخک آخر به دستی ملخک:)

برا این آزمون فقط سه تا از منابعش رو خوندم اونم چون دوستشون داشتم

چشمتون روز بد نبینه رفتم دیدم یه مشت بچه درس خون اومدن آزمون بدن جزوه به دست همشم هی سوال میپرسیدن یعنی خورد وسط برجک اعتماد به نفس ما...

اگر قبول شدم که میام میگم چه آزمونی بوده اگرم که نه شتر دیدین ندیدین:)


پ.ن:من خواب دوتا بلاگر رو همش میبینم اصلا هم بهشون فکر نکردم که بیان تو خوابم.آخه چرا؟


۱۱ ۰

بی جنبه زمانه منم

۱۴ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

 ماه رمضون سال ۹۷ بود

تی وی عید فطر رو اعلام کرد ...

ماهم خوشحال و شاد و خندان رفتیم نماز عید فطرو شیرینی و شربت و ...خوردیم

آمدیم خانه یکهو به ذهنم آمد بروم و یه سری به سایت مرجع تقلید بزنم 

رفتن همانا عید نبودن از نظر مرجع همانا

به هرکسم که میگفتم میگفتن برو بابا مگه میشه همچین جیزی ماکه میخوریم قضاشم نمیگیریم

من به استادگفتم که قضیه اینجوریاس...

استاد خیلی تعجب کردند و گفتند یعنی شما اول نرفتی نظر مرجعتو ببینی و روزتو شکستی؟؟؟؟؟!!!!!

گفتم خوب آره وقتی تی وی اعلام کنه عیده دیگه...

 مگه میشه ماه رو رویت کنند و برا یه عده عید باشه برا یه عده نه؟ مگه داریم؟مگه میشه؟

گفتند به هرحال شما تابع مرجعت هستی اگر به اعلم بودن ایشون ایمان داری باید عمل کنی

شماره استفتائات مرجعم رو دادند و گفتند به صورت پیامکی جواب میدن

بنده خدا استفتائات دلم براش میسوزه آخه استاد که نمیدونستن من انقدر بی جنبه ام یعنی کچل کردم استفتائات رو بخوام آب بخورم اول از استفتائات میپرسم خخخ

معلوم نیست چقدر باعث و بانی کسی که شماررو به من داده دعا میکنه:))

منم شماررو گذاشتم تا قشنگ به فیض برسن

نمونه ای از سوالات رو ببینید:  


۴ ۰

نازک نارنجی دیگه نیستم

۱۸ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

وقتی یه دانه دختر خانه باشی بخواهی نخواهی خیلی لیلی به لالا ات میگذارند و ممکن است تبدیل شوی به یک عدد نازک نارنجی...

اولین مبارزه من با این صفت در دبیرستان آغاز شد که به علت قبولی در مدرسه نمونه دولتی باید از خانواده دور میشدم و در خوابگاه میماندم

مبارزات زیاد هستند مخصوصا در دوران دانشجویی

 آخرین مبارزه مربوط به چند روز پیش است آنقدر برای من عظیم بود که حاضر بودم بروم در معدن بیل بزنم ، آب حوض خالی کنم ولی این کاررانکنم:)

پدر خروسی را آورده بودند که جانش را به جان آفرین تسلیم نمودنده بودند

مادر در خانه نبودند میتوانستم صبر کنم بیایند 

ولی وقتی مرا جو آن هم از نوع مبارزه میگیرد چیزی جلودارم نیست

آستین هارا بالا میزنم

دستکش دستم میکنم

ماسک هم میزنم 

حتی عینک آفتابی هم میزنم که صحنه های دلخراش را کمرنگ تر ببینم:)

آب جوش را در تشت میریزم خروس بی نوا راهم درون آن قرار میدهم

با کندن هر پرش اشک میزیزم

با خروس سخن میگویم و ازاو عذر میخواهم 

تا این مرحله را هر طوری بود سپری کردم

اما امان از دریدن شکم و بیرون آوردن اعما و احشا

چند بار حالت تهوع گرفتم و از مکان دور شدم آب خوردم و با دادن روحیه به خودم به صحنه برگشتم 

وقتی قلب کوچکش را دیدم باز گریه ام گرفت کلی قربان صدقه قلب کوچکش رفتم

و گفتم ببخش مرا که چاره ای جز این نداشتم

مادر ازاین کار من بهت زده بود و باورش نمیشد و قیافه مجهز من با عینک دودی برایش بسیار خنده دار بود

 انقدر میزان حساسیت من بالا بود که وقتی مادر مرغ یا گوشت در سینگ میشستند یا تکه تکه میکردند من کل آن روز را به سینک و آشپز خانه نزدیک نمیشدم دست به ظرف های آن روز نمیزدم و میگفتم بو میدهد یا وقتی مادر ماهی میپخت من از اتاقم بیرون نمی آمدم و برایم غذایم را در اتاقم می آوردند

اما اکنون من آن من سابق نیستم و ازین بابت بسی خوشحالم

پ.ن:دقت کردین این اواخر چقدر فخر فروشی میکنم؟ اما قصدم فخر فروشی نیست باور کنید:))


بی ریط نوشت:نهایت بد شانشی اینه که ژن چال گونه تو داداش کوچیکه روشن شه:((

۹ ۰

یک عاشقانه برفی

۹ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

 وقتی خدا نگاه میکند و به چشم های منتظرمان لبیک میگوید بایدبرویم و به شکرانه این رحمت بیکرانش آنقدر لذت ببریم که مست رحمتش شویم و از نعمت های بیکرانش نهایت استفاده را ببریم...

 صبح با خاله ها،دختر خاله ها؛مامان و خان داداش و فسقل داداش به همراه تیوپ به دل کوه میرویم

 همه جا سفید است ، زمین خدا آنقدر زیبا شده با این لباس جدیدش که دلم میخواهد سخت در آغوشم بفشارمش و بگویم چقدر ناز شدی عروس خانوووم:))

 برادر گرام به همراه تیوپ جلو می افتد ما چاقاله بادوم ها هر چی میرویم به او نمیرسیم هرچه جیغ بنفش میزنیم: سییییید علی 

خودمان پژواک صدایمان را میشنویم ولی اوصدایمان را نمیشود فقط از روی رد پاهایش میفهمیم کجا برویم. وقتی بلاخره بعد از نوردیدن کلی تپه و کوه های کوچک پیدایش میکنیم کلی غر نصیبش میکنیم که فکر کردی ما مثل خودتیم میتونیم این همه راهو بیایم همه کوه ها مثل همن چه فرقی داره... 

داداش ما رو به دورترین نقطه ممکن برد که به احتمال یک میلیونم درصد کسی نیاد و مارو در حال تیوپ سواری ببینه آنقدر بازی کردیم و سر خوردیم و عکس گرفتیم که ظهر شد صدای اذان گوشی ام بلند شد

 -من:موافقین بریم امامزاده نمازو بخونیم باز بیایم ادامه ماجرا

 -بقیه:جان؟؟؟امامزاده میدونی چقدر دوره تا همینجا که اومدیم از کتو کول افتادیم.وقتی میریم که دیگه بریم خونه.

از من اصرار از اونا انکار دیدم خیلی زشته پروردگار مارو از این نعمت زیباش بهره مند کنه اونوقت من انقدر ناسپاس باشم که خوش گذرونیمو فدای نماز اول وقت کنم دلم نیومد تا بعد ازظهر صبر کنم...

از کوه پایین آمدم یه سطح صاف پیدا کردم قبله را تشخیص دادم چادر مادر را پهن کردم روی برف ها ؛ کفش هایم را  در آوردم و اقامه بستم عشق را... 

هنوز سوره حمدم تمام نشده بود که نم برف ها به جوراب هایم نفوذ کرده بود نماز که پایان یافت جوراب ها کاملا خیس و پاهایم بی حس شده بود و تا آخر که به خانه رسیدیم پاهایم منجمد بود اما من عین خیالم نبود و میخندیدم و شادترین آدم روی زمین بودم 

واین چنین بود که یک عاشقانه برفی رقم خورد

این هم یه کلیپ از صحنه تیوپ سواری(شخص تیوپ سوار من نیستم،آهنگم خودش گذاشته)

این قلب در حال تشکیل شدن بود که قبل از تشکیل عکسو گرفتن ...:)))

بی ربط نوشت:من بعضی از هم وبلاگی ها رو خواب میبینم.شما اینطور نیستین؟؟


                       


۱۴ ۰

من ؟ همسر شهید؟

۱۸ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

قصد داشتند بیایند برای خاستگاری...

من شرایط ازدواج را نداشتم برای همین هی بهانه می آوردم

نمیخواستم وقتشان را بگیرم و آخرش هم نه بگویم

اصرار اصرار اصرار

حجت را تمام کردم گفتم جواب من احتمالا نه باشد اگر آمدند و ناامید برگشتند به خاطر اصرار خودشان است...

آقای پسر زمانی را تعیین کرده بودند

من ایشان را ندیده بودم حتی نمیدانستم چه شغلی دارند وخیلی چیز های دیگر(مدافع حرم بودنشان سری بود)...

گفته بودند مذهبی است و مقید(بر خلاف خانواده اش) ...

اما جدا از نداشتن شرایط ازدواج در آن زمان برای من فقط مذهبی بودن ملاک نیست شاید یک نفر انسان بسیار خوبی باشد ولی برای هم همسران مناسبی نباشیم

باید تحلیل شود و بررسی...

هیچ وقت آن خاستگاری محقق نشد

اما من به تعریف های دیگران راجع به خوب بودنش ایمان آوردم

جوانی که در اوج جوانی جانش را در کف دست بگذارد و برود و به ندای عقیله بنی هاشم لبیک گوید یقینا آسمانی است

او در این دنیا اگر ازدواج نکرد اکنون شاید در سرای باقی حورالعین ها صف بسته باشند برای نیم نگاهش:))

ممکن بود من الان به عنوان همسر شهید با شما سخن بگویم و خاطراتم را کتابی کنم و...

خب فرزندانم این هم از خاطره ای دیگر که برایتان نقل کردم

خدا وکیلی کی به اندازه من خاطره داره؟هنوز خیلی هاشم نقل نکردم:))

فکر کنم باز دارم در پست گذاری بی جنبه میشم

۱۰ ۰
راستی در میان این همه اگر
تو چقدر بایدی
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان