بسم الله الرحمن الرحیم

دیشب درحال کانال کانال کردن بودم(اصطلاحی که مامان جان وقتی کنترل دستم میگیرم و تند تند شبکه هارو عوض میکنم بکار میبرند)تا رسیدم شبکه افق دیدم یه آقایی با موها و محاسن سفید تویه باغی نشستن...

خیلی برام آشنا بودندیکم که فکر کردم دیدم بله ایشون پدر شهید حججی هستند صدای تی وی رو چند شماره زیاد کردم و گوش هامو تیز و با دقت نگاه میکردم

بعضی جاها بی صدا اشک میریختم بعضی جاها جلوی دهان را میگرفتم تا کسی متوجه هق هقم نشود...

دراین مستند (معجزه انقلاب)فیلم ها و چیزهایی را دیدم که قبلا ندیده بودم 

شفافیت و زلالی اش مرا به فکر فرو برد با خودم گفتم تا کسانی مثل حججی باشند منِ بی مقدار باید فقط در حد رویا به شهادت فکر کنیم رویایی که راهی دراز و پرپیچ وخم برای رسیدن به آن وجود دارد...

در زلالی اش همین بس که وقتی چشمش به نامحرم می افتاد فردای آن روز روزه میگرفت...

با پایان مستند صورت بارانی را خشک میکنم به سراغ همدم حال بارانی ام میروم زیارت عاشورای کوچکم را برمیدارم و شروع میکنم به خواندن السلام علیک یا اباعبدالله السلام علیک یابن رسول الله...

در پایان تقدیم میکنم به شهید

به سراغ رخت خواب که میروم این ابر باران زا هنوز در آسمان دلم باقی است

به دنیای فکر و خیال فرو میروم دنیایی که دنیای عاشقانه ام آن را در بر گرفته...

حدود یکی دوساعت دراین دنیا بسرمیبرم و خواب مرا ازین دنیای زیبا جدا میکند...

*چقدر خوبه آخرش شهادت باشه

*حسین جااااانم آخرین عبارت باشه

اللهم ارزقنا توفیق الشهاده فی سبیلک