بسم الله الرحمن الرحیم

ترم یک بودم موقع امتحانات بود سنگین ترین دروس رو همون ترم های اول گذاشته بودند بفهمیم دانشجو بودن یعنی چهحتی بین امتحانات هم فاصله ای نبود تا نفس بکشیم،به امتحان ادبیات که رسیدم گفتم آخ جون یه درس عمومی و نسبتا راحت،سه واحد بود ونمره اش مهم وتاثیرگزار ولی من دیگه جون خوندن نداشتم بس که بی خوابی کشیده بودم شعر حفظی هارو یه نگاهی انداختم و یکمی تاریخ ادبیات...تخت خوابیدم...صبح که بیدار شدم دیدم داره استرسه میاد با خودم گفتم بلاخره از سر کلاس یه چیزایی یادت هست نگران نباش خدا باتوست...به دانشگاه که رسیدم دیدم هنوز ساعت8:45دقیقه اس رفتم تو نماز خونه یه استراحتی و چرتی ،ساعت 9:15 بود که گفتم برم کتابخونه اگر صلاحه یه خورده بخونم و چیزایی که مثلا ازسرکلاس یادم مونده رو مرور کنمهمینطورکه میرفتم و سرم پایین بود و دهانم میجنبید(ساندویچ نوش جان میکردم)

الهه رو دیدم گفتم :به سلاااااام الهه جون،توهم مثل من زود اومدی؟

الهه: زوووووووود؟!؟!؟!من دارم میرم خونمون

من:چیییییییییی؟!؟!؟!جان بی بی ات با من شوخی نکن،من جنبه ندارما

الهه:عزیزم مگه تو نمدونی امتحان ساعت چند بوده؟امتحان ساعت8 بوده،الانم برو ببین چیکار باید بکنی

من:

رفتم دیدم کلا دوسه نفر موندن سر جلسه

به مراقب گفتم من الان اومدم چیکار کنم گفت برو آموزش ، چشمتون روز بد نبینه رفتم آموزش یه دانشجو دیگه هم بود که اومده بود غیبت هاشو موجه کنه اصلا نمیذاشت من حرف بزنم

بلند گفتم من الان اومدم نمیدونستم امتحان ساعت 8 ،میشه برم امتحان بدم؟

دانشجو دید اوضاع من خیلی بیریخت میباشد سکوت اختیار کرد

مسئول آموزش:چییییی؟به هیچ عنوان،حواست کجا بوده؟الان خیلی ها رفتند از جلسه آسمونم به زمین بیاد نمیشه

از من اصرار ازایشون انکار

دیدم بابا این سه واحده اگر بندازنم هم معدلم داغوون میشه هم حوصله دوباره نشستن سر کلاسی که رفتم رو نداشتم

اشک ها برروی گونه هایم جاری شد،اون دوست دانشجو دلش سوخت و به نجفی اصرار کرد خب چی میشه بزارین امتحان بده؟اون که کسی رو ندیده که سوالارو بفهمه؟سخت نگیرین

نجفی:نمیییییشه

رفتم بیرون ازاتاق نشستم روی صندلی سالن سرم پایین و گریه میکردم ابربهاری بودم نمیدونم چم شده بود من واسه امتحان گریه نمیکردم...انگاری ازدست مسئول آموزش دلم شکسته بود برای امتحان نبودخخخخ

بروبچ دورم جم شدن حالا هرکی هم رد میشد میومد یه سری میزد ببینه چی شده اگر من نهضت گریه رو ادامه میدادم کم کمک کل دانشگاه رو دور خودم جمع میکردم وبامظلوم نمایی وننه من غریبم بازی تظاهرات راه مینداختم برضد مسئول آموزش...

اما دلم براش سوخت و اینکارو نکردم،توجه استاد نوروز(استاد تمام ادبیات)به سمت ما جلب وشد

اومد دید قیافه من گِریو میباشد گفت چیشده دخترم حیف اون مرواریدای قشنگ نیست بریزه رو گونه هات؟منو میگی داشتم شاخ درمی آوردم نمدونستم بخندم یا خودمو لوس کنم حس غریبی بود...سرمو انداختم پایین دوستان ماجرارو تعریف کردند.استاد گفت غمت نباشه خودم با نجفی صحبت میکنم دیگه نزدیک بود پاشم جفتک بزنم ولی مراعات کردم...

خدا نصیب پشه آنوفل نکنه...حالا رفته که با نجفی حرف بزنه مگه این بشر راضی میشه یه دانشگاهه و یه استاد نوروز (خیلی معروف هست یسره ازخارج دعوت میشه واسه سخنرانی مولف چند کتاب و...)چه طور جرات میکرد و مخالفت میکرد نمیدونم والا 

کلی هم از من تعریف میکرد که خانوم...ازبهترین دانشجوهام هست و...

بلاخره رضایت دادند اما گفتند درزمان ده دقیقه باید کلشو جواب بدی گفتم باشه (باتوجه به خونده های من ازهمون ده دقیقه بیشترم نمیشد)

حالا اومده بالا سر من هی بهم استرس میده که سریع سریع...

استاد نوروز بیرونش کرد گفت شما بفرمایید من خودم حواسم هست بعد به من رو کرد و گفت هرچی جواب دادی کافیه خودم برای نمره حواسم هست(اینجا بود که دیگه تو دلم بشکن میزدم،وبه این نتیجه رسیدم اشک دم مشک عجب چیز باحالیه کار راه اندازه)

نمره ها که اومد همه گند زده بودند چون خیلی سخت بود امتحان ولی من 😁نمره ام عالی نبود ولی خوب بود

دیگه ازهمون ترم یک سوژه شدم ومَثَل خوش شانسی بودم

البته بدبختی زیاد کشیدم ولی هیشکی نمیدید فقط همون دفعه رو میدیدن...

یادش بخیر و گرامی باد