بسم الله الرحمن الرحیم

دلم تنگ میشود برای سال گذشته حدودا همین روزها...چه عطشی داشتم برای یادگیری برای توانمند شدن برای خدمت برای عاشقی...

چه لذتی داشت ارتباط با مردم،وقتی میتوانستی قدمی برایشان برداری حتی بایک لبخند آرامشی بهشان هدیه دهی وقتی تورا مخزنی برای اسرار و درد ودل های خود میدانستند وقتی تورا میدیدند وباکوهی از سوال به سراغت می آمدند تا جایی میتوانستی پاسخ میدادی واگر هم نه بدو ن هیچ خجالتی میگفتی نمیدانم!وقتی تورا خانوم دکتر خطاب میکردند و توبرای هزارمین بار میگفتی عزیزم من دکتر نیستم!

وقتی مادری میانسال می آید و از پسرش که در حال جدایی از خانومش هست میگوید وتو دستانش را میفشاری واجازه میدهی خودش را تخلیه کند...

وقتی پیرمردی که 10 سال در کما بوده ولی اینقدر بامزه و خندان است که اگر جلو خودت را نگیری میروی و لپش را میکشی و میگویی تپل کی بودی تو؟وتا مدتی روحت را شاد میکند وهر وقت به یادش می افتی لبخندی برلبانت حک میشود...

گاهی اتفاقی می افتد که پس از گذشت یکسال وقتی به یادش می افتی هنوز آه میکشی،خانومی جوان می آیدبا چشمانی اشکبار دوبچه همراه ویک بچه درشکم ومیگوید شوهرش از خانه بیرونش کرده علتش را که میپرسی به شکمش نگاهی میکند و میگوید وضع مالی بدی داریم از عهده ی خرج خودمان هم بر نمی آییم همسرم معتاد است وکاری ندارد وقتی فهمید باردارم گفت به چه حقی باردار شده ای؟وقتی حق داری به خانه برگردی که بچه ای در کار نباشد،طاقتم طاق میشود ازاو بیشتر گریه ام میگیرد باید کسی مراآرام کند، رگ سیدی ام بالا میزند و میخواهم به اورژانس اجتماعی زنگ بزنم که نمیگذارند...

اعتماد به نفس زیادی داشتم اولین واکسن را من زدم قبل از زدن واکسن کلی قربان صدقه اش رفتم بغلش کردم بوسیدمش...

این تبدیل شده بود به عادتی که قبل از زدن واکسن کلی با بچه بازی میکردم گاهی دوستم می آمد و میگفت زوووود باش ملت منتظرن بعد به خودم می آمدم و کارم را میکردم...

گاهی مادر بچه تعجب میکرد کلی دوست میشدیم باهم...

وقتی برای اولین بار خواستم از کف پای بچه خون بگیرم چشمانم را بستم حمدی برایش خواندم که دردی احساس نکند...

ذلم ریش ریش شد دیگر این کار را نکردم...

در پایان دوره گوشی ام پر شده بود از عکس های نی نی های گوگولی مگولی

این نی نی که مشاهده میفرمایید بعد از زدن واکسن یه نگاهی به دستش کرد یه نگاه معصومانه به من و یه لبخند معلوم بود بچه صبوری هست

این آقا پسرم اینقدر که با هم دوست شده بودیم ول کن مانبود تا آبدار خونه دنبال ما اومد

بیشتر عکس ها از گوشی مفقود الاثر شدند...

یادش بخیر وگرامی